جزایر سه‌گانه: پرونده‌ای که امارات دوست ندارد شما آن را بخوانید

📅 ✍️

تحلیلی مستند از حاکمیت ایران بر جزایر سه‌گانه (بوموسی، تنب بزرگ و کوچک). بررسی اسناد تاریخی، دلایل ادعای امارات و سناریوهای نظامی آینده. آیا جای نگرانی وجود دارد؟

✅ به قلم: محمد زرگر – نظامی نویس

📅 تاریخ انتشار: ۱۴ آذر ماه ۱۴۰۴ (۵ دسامبر ۲۰۲۵)

راستش را بخواهید، داستان این سه جزیره، یعنی بوموسی، تنب بزرگ و تنب کوچک، خیلی وقت‌ها بی‌جهت پیچیده می‌شود. هر چند وقت یک بار، یک بیانیه سیاسی از طرف امارات متحده عربی می‌آید، ایران هم یک جواب می‌دهد و ماجرا دوباره برای مدتی به حاشیه می‌رود. این چرخه آنقدر تکرار شده که شاید خیلی‌ها دیگر حوصله پیگیری آن را نداشته باشند.

اما اصل ماجرا چیست؟ چرا این سه خشکی کوچک در خلیج فارس اینقدر مهم شده‌اند که نامشان مدام در اخبار تکرار می‌شود؟ آیا واقعاً یک “اختلاف” جدی و پیچیده وجود دارد یا داستان چیز دیگری است؟

در این مقاله، قرار نیست به این هیاهوی رسانه‌ای اضافه کنیم. هدف این است که خیلی ساده و مستقیم، پرونده را باز کنیم و ببینیم واقعیت چیست. می‌خواهیم با هم به نقشه‌های قدیمی نگاهی بیندازیم، منطق حقوقی ماجرا را بدون اصطلاحات قلمبه‌سلمبه بشکافیم، بفهمیم که چرا این جزایر اینقدر ارزش استراتژیک دارند و در نهایت، به این سوال کلیدی پاسخ دهیم: چرا با وجود تمام این فشارها، حاکمیت ایران بر این جزایر بیش از نیم قرن است که یک واقعیت تثبیت‌شده و پابرجاست؟


بیایید به سراغ ریشه‌ها برویم؛ تاریخ و اسناد چه می‌گویند؟

برای اینکه بتوانیم داستان امروز جزایر را درست بفهمیم، باید کمی در زمان به عقب برگردیم. حاکمیت ایران بر جزایر سه‌گانه، چیزی نیست که یک شبه در سال ۱۹۷۱ اتفاق افتاده باشد. این یک داستان قدیمی است که مدارک و شواهد زیادی برای آن وجود دارد.

۱. وقتی نقشه‌های قدیمی گواهی می‌دهند

یک راه جالب برای فهمیدن این ماجرا، دیدن نقشه‌هایی است که خود اروپایی‌ها در گذشته ترسیم کرده‌اند. این نقشه‌ها برای دعواهای امروزی ما کشیده نشده بودند و به همین خاطر، شاهدان بی‌طرفی محسوب می‌شوند.

وقتی به این نقشه‌ها نگاه می‌کنیم، یک نکته مشترک در بسیاری از آنها دیده می‌شود. مثلاً در نقشه رسمی وزارت جنگ بریتانیا که در سال ۱۸۹۲ تهیه شده، جزایر بوموسی، تنب بزرگ و تنب کوچک دقیقاً با همان رنگی مشخص شده‌اند که برای نشان دادن خاک اصلی ایران (که آن زمان به آن Persia می‌گفتند) به کار رفته است. این فقط یک نمونه است. نقشه رسمی دولت روسیه در سال ۱۹۰۳ و بسیاری از نقشه‌های معتبر دیگر هم همین داستان را تکرار می‌کنند. این اجماع در میان منابع مختلف، حرف‌های زیادی برای گفتن دارد.

۲. ایران در عمل چگونه حاکمیت می‌کرد؟

البته حاکمیت فقط به خط و رنگ روی نقشه نیست. یک کشور باید در دنیای واقعی هم نشان دهد که صاحب یک سرزمین است. اسنادی که از دوران قاجار به جا مانده، به ما نشان می‌دهد که ایران دقیقاً همین کار را می‌کرده است.

این جزایر هیچ‌وقت به حال خود رها نشده بودند. اداره امورشان به عهده حاکم بنادر و لنگه بود؛ کسی که مستقیماً از طرف دولت مرکزی در تهران انتخاب می‌شد. ماموران دولت ایران در این جزایر حضور داشتند، پرچم رسمی ایران آنجا برافراشته بود و کارهای اداری، مثل گرفتن مالیات از فعالیت‌هایی مانند صید مروارید، به طور منظم انجام می‌شد.

این کارها در زبان حقوق بین‌الملل معنای مهمی دارد و به آن “اعمال حاکمیت موثر” می‌گویند. یعنی در عمل نشان داده‌ای که اینجا بخشی از قلمرو توست و آن را مدیریت می‌کنی. این پیشینه تاریخی، نقطه شروعی است که به ما کمک می‌کند بفهمیم در دهه‌های بعد و با حضور پررنگ‌تر بریتانیا در منطقه، چه اتفاقاتی افتاد.

نقطه کلیدی ماجرا، تاریخ ۳۰ نوامبر ۱۹۷۱ یا همان ۹ آذر ۱۳۵۰ است. این روز، در ادبیات سیاسی امارات متحده عربی، «روز اشغال» نامیده می‌شود. اما از نگاه ایران و با بررسی دقیق حقوق بین‌الملل، داستان کاملاً متفاوت است و بر سه پایه استوار است.

  • مفهوم “اعاده حاکمیت” در برابر “اشغال”
    اولین و مهم‌ترین نکته، درک تفاوت این دو مفهوم است. ایران در آن روز، جزایر را «اشغال» نکرد، بلکه به حضور موقت نیروی استعماری بریتانیا در بخشی از خاک خود پایان داد و حاکمیت تاریخی‌اش را «اعاده» (Restitution) کرد. به زبان ساده، شما نمی‌توانید خانه خودتان را اشغال کنید؛ شما به آن بازمی‌گردید. اقدام ایران، بازپس‌گیری کنترل بر سرزمینی بود که بر اساس اسناد تاریخی، همواره به آن تعلق داشته است.نکته بعدی این است که در آن زمان امارات هنوز متولد نشده بود
    نکته حقوقی دوم، بسیار ساده و در عین حال تعیین‌کننده است و به تقویم برمی‌گردد. کشور امارات متحده عربی، دو روز پس از این تاریخ، یعنی در ۲ دسامبر ۱۹۷۱، رسماً تأسیس شد. این یعنی در زمان بازگشت حاکمیت ایران به جزایر، هنوز کشوری به نام «امارات» وجود خارجی نداشت که بخواهد مدعی این جزایر باشد. در حقوق بین‌الملل، یک کشور نمی‌تواند ادعایی بر رویدادی داشته باشد که پیش از تولدش رخ داده است.
  • تفاهم‌نامه بوموسی: سندی برای اثبات حاکمیت، نه نفی آن
    و اما در مورد بوموسی، یک تفاهم‌نامه بین ایران و شیخ‌نشین شارجه (که در آن زمان تحت‌الحمایه بریتانیا بود) امضا شد. برخی این تفاهم‌نامه را نقطه ضعف موضع ایران می‌دانند، در حالی که با نگاهی دقیق، دقیقاً برعکس است. در این سند، حق مسلم ایران برای حضور نظامی در جزیره و برافراشتن پرچم ایران به رسمیت شناخته شد. این دو مورد، از مهم‌ترین نمادهای حاکمیت یک کشور هستند. بخش‌های دیگر تفاهم‌نامه، صرفاً یک چارچوب همکاری برای مدیریت امور روزمره و تقسیم درآمدهای احتمالی بود؛ یک راه حل عملی برای یک وضعیت پیچیده، نه سندی برای واگذاری حاکمیت.

پس تا به اینجا متوجه این امر شدیم که امارات حقی برای گرفتن ندارد اما در قسمت بعدی میگوییم که این زیاده خواهی اصلا چرا وجود دارد و این سه مروارید ایران چرا برای شیوخ امارات جذاب است!


چرا این جزایر برای امارات حیاتی هستند؟

 

شاید این سوال پیش بیاید که چرا با وجود پیشینه تاریخی و حقوقی روشن، امارات متحده عربی بیش از چند دهه است که با چنین اصراری بر ادعای خود پافشاری می‌کند. کلید درک این معما، فراتر رفتن از نقشه و درک این واقعیت است که برای ابوظبی، این جزایر نه یک هدف، بلکه ابزاری برای دستیابی به اهدافی بسیار بزرگتر هستند. این اصرار، ریشه در یک محاسبه دقیق و چندلایه از منافع راهبردی دارد که آینده این کشور را به عنوان یک قدرت منطقه‌ای تعریف می‌کند.

یک واقعیت را همینجا میگویم، امارات در حال تبدیل به یک قدرت بزرگ در منطقه است، تهدید مهمی که امروز از ترکیه و ایران و هر چیز دیگری باید به آن توجه کرد امارات و افزایش نفوذ آن در جهان است، میشود گفت کل دریای سرخ و خلیج عدن را کنترل میکند میشود گفت جایگاه مهمی در اتیوپی، سودان، یمن و اریتره دارد.
به همین جهت در کنار دیگر دارایی هایی که اورا تبدیل به یک قدرت میکند قسمتی از کیک جنوبی ایران هم میخواهد.

یکی از مهم‌ترین لایه این محاسبه، جغرافیا است. این جزایر، به ویژه تنب بزرگ و تنب کوچک، به مثابه برج‌های دیده‌بانی طبیعی بر خطوط کشتیرانی منتهی به تنگه هرمز عمل می‌کنند. این تنگه، شاهرگ حیاتی انرژی جهان و یک «نقطه خفگی» (Choke Point) استراتژیک است که هرگونه اختلال در آن، اقتصاد جهانی را به آشوب می‌کشد. بنابراین، تسلط بر این جزایر، به معنای داشتن یک اهرم فشار بالقوه و توانایی نظارت بر یکی از حساس‌ترین نقاط کره زمین است؛ مزیتی که هر قدرت منطقه‌ای آرزوی آن را دارد.

اما این تسلط استراتژیک، تنها نیمی از داستان نیست. لایه دیگر این معادله، منافع اقتصادی قابل توجهی است که به صورت مستقیم از حاکمیت بر این جزایر ناشی می‌شود. این موضوع صرفاً به منابع روی خاک، مانند معدن خاک سرخ بوموسی، محدود نمی‌شود. در حقوق بین‌الملل، مالکیت یک جزیره، حقوق یک کشور در «منطقه انحصاری اقتصادی» (EEZ) و «فلات قاره» را نیز تعیین می‌کند. این به زبان ساده یعنی حق انحصاری برای اکتشاف و بهره‌برداری از منابع عظیم نفت و گاز در بستر دریا. با توجه به وجود میدان‌های مشترک انرژی در این منطقه، ارزش اقتصادی این حاکمیت، به ارقامی نجومی می‌رسد.

و در نهایت، این دو اهرم قدرتمند نظامی و اقتصادی به یک هدف بزرگتر خدمت می‌کنند: کسب نفوذ و حیثیت سیاسی. برای کشور جوانی مانند امارات، ایجاد یک روایت از “مظلومیت تاریخی” و “اشغال سرزمین”، ابزاری قدرتمند برای ایجاد یک “دشمن مشترک” (ایران) و در نتیجه، جلب حمایت و ایجاد اجماع در اتحادیه عرب بوده است. این ادعا به ابوظبی کمک می‌کند تا خود را به عنوان رهبر جبهه مقابله با نفوذ ایران و حتی اسرائیل در منطقه معرفی کند و با گذشت زمان، این موضوع به بخشی از هویت ملی و حیثیت سیاسی این کشور تبدیل شده که عقب‌نشینی از آن، هزینه‌ی سنگینی به همراه خواهد داشت.

به نظر می‌رسد در این شرایط، امارات به سمت اعمال حاکمیت مستقیم نرود و همانند فعالیت‌هایش در بنادر یمن و دیگر کشورها، به شکل شراکت عمل کند. با این تفاوت که در این پرونده خاص، ممکن است ادعای مالکیت مطرح کند یا شبهه ایجاد شود، اما در دیگر مسائل رویکردش کاملاً استراتژیک است.

در این پرونده، با وجود اینکه هیچ حقی ندارد، امارات با قدرت وارد شده است تا از فرصت‌ها بهره‌برداری یا به صورت عامیانه از هوا کره بگیرد؛ هم منافع اقتصادی از ایران کسب کند و هم نفوذ ژئوپلیتیک خود را به‌طور قابل توجهی افزایش دهد.


تله دیپلماتیک «مذاکره»؛ یک بازی هوشمندانه بر سر هیچ

یکی از ثابت‌ترین عناصر در سیاست خارجی امارات متحده عربی در قبال ایران، تکرار مداوم دعوت به «مذاکرات دوجانبه» برای حل و فصل مسئله جزایر است. این پیشنهاد در نگاه اول، یک ژست صلح‌طلبانه و دیپلماتیک به نظر می‌رسد، اما با نگاهی عمیق‌تر، یک راهبرد هوشمندانه و چندلایه با اهدافی کاملاً مشخص است. این راهبرد، یک تله دیپلماتیک است که برای ایران طراحی شده و پرسش بنیادین این است: ایران دقیقاً بر سر چه چیزی باید مذاکره کند؟

در عرف حقوق و روابط بین‌الملل، کشورها بر سر تعیین خطوط مرزی، حقوق بهره‌برداری از منابع مشترک یا تفسیر یک معاهده مذاکره می‌کنند. اما هیچ دولت مستقلی بر سر اصل “تمامیت ارضی” و “حاکمیت” قطعی خود پای میز مذاکره نمی‌نشیند. پذیرش مذاکره بر سر مالکیت یک بخش از خاک کشور، به معنای زیر سوال بردن کل مفهوم حاکمیت ملی است.

این دقیقاً همان چیزی است که امارات به دنبال آن است. هدف اصلی ابوظبی از این پیشنهاد، نه رسیدن به یک راه‌حل، بلکه خودِ فرآیند مذاکره است. صرف نشستن هیئت‌های دیپلماتیک ایران و امارات پشت یک میز با موضوع “بررسی وضعیت جزایر”، بزرگترین پیروزی ممکن برای امارات خواهد بود. این اقدام، به طور ضمنی این پیام را به جامعه جهانی مخابره می‌کند که تهران پذیرفته است یک “اختلاف حقوقی معتبر” وجود دارد. به این ترتیب، یک موضوع که از دید ایران، مسئله‌ای مربوط به تمامیت ارضی و داخلی است، به یک “پرونده بین‌المللی” تبدیل می‌شود.

پس از عبور از این مرحله، گام بعدی در استراتژی امارات کاملاً قابل پیش‌بینی است: کشاندن پرونده به دیوان بین‌المللی دادگستری (ICJ) در لاهه. ابوظبی می‌تواند با این استدلال که “ما حسن نیت خود را با پیشنهاد مذاکره نشان دادیم، اما چون مذاکرات دوجانبه به نتیجه نرسیده، اکنون نوبت حکمیت بین‌المللی است”، فشار حقوقی و سیاسی بر ایران را افزایش دهد.

در کنار این دو هدف اصلی، این دعوت مداوم، ابزاری برای یک جنگ روانی و رسانه‌ای نیز هست. با تکرار این پیشنهاد و پاسخ منفی طبیعی ایران، امارات تلاش می‌کند چهره‌ای “صلح‌گریز” و “ناسازگار” از ایران در مجامع بین‌المللی و در میان افکار عمومی جهان عرب به نمایش بگذارد. بنابراین، از دید استراتژیک، پاسخ منفی ایران به مذاکره، نه از روی لجبازی، که یک اقدام هوشمندانه برای نیفتادن در دامی است که با ظاهری دیپلماتیک طراحی شده است.


بازیگران پشت پرده و منافع پیچیده آمریکا

مناقشه بر سر جزایر سه‌گانه، تنها یک بازی دوجانبه میان ایران و امارات نیست. دو بازیگر مهم دیگر، یعنی ایالات متحده و اسرائیل، با منافعی پیچیده و گاه متناقض، از دور این صحنه را نظاره و مدیریت می‌کنند. درک موضع این دو، برای فهم کامل ابعاد ژئوپلیتیک ماجرا ضروری است.

۱. اسرائیل: مدیریت تنش به جای حل آن

شاید در نگاه اول به نظر برسد که اسرائیل، به عنوان کشوری که با امارات ارتباط دارد، باید از ادعای این کشور حمایت کامل کند. اما واقعیت بسیار پیچیده‌تر است. منطق بنیادین امنیت ملی اسرائیل، جلوگیری از ظهور هرگونه قدرت هژمونیک عربی در منطقه است. یک امارات قدرتمند که بر شاهراه‌های حیاتی انرژی تسلط داشته باشد، در بلندمدت می‌تواند خود به یک چالش برای اسرائیل تبدیل شود.

بنابراین، استراتژی اسرائیل نه “حل مناقشه به نفع امارات”، بلکه “مدیریت هوشمندانه تنش” است. زنده نگه داشتن این اختلاف، به اسرائیل اجازه می‌دهد تا از کارت “ایران‌هراسی” به بهترین شکل ممکن استفاده کند. این “دشمن مشترک”، چسبی است که اتحاد نوپای اسرائیل با کشورهای عربی حاشیه خلیج فارس را ذیل پیمان ابراهیم، محکم نگه می‌دارد. در واقع، برای اسرائیل، وجود این تنش، بسیار مفیدتر از حل شدن آن است، زیرا بهانه‌ای برای حضور امنیتی و فروش تسلیحات به این کشورها و توجیه اتحاد استراتژیکشان فراهم می‌کند.

۲. ایالات متحده: حفظ وضع موجود به هر قیمت

سیاست ایالات متحده در این مورد، یک نمونه کلاسیک از دیپلماسی دوگانه است. از یک سو، واشنگتن برای حفظ رضایت متحدان عرب خود و فروش تسلیحات، هر از چند گاهی با بیانیه‌هایی کلامی از موضع امارات حمایت می‌کند. اما در عرصه عمل، سیاست واقعی آمریکا، حفظ وضعیت موجود (Status Quo) به هر قیمت ممکن است.

دلیل این سیاست روشن است: هرگونه درگیری نظامی، حتی محدود، در منطقه‌ای که شاهرگ انرژی جهان است، می‌تواند به یک بحران جهانی تبدیل شود. یک جنگ در تنگه هرمز، قیمت نفت را به شکلی غیرقابل کنترل افزایش داده و اقتصاد غرب و حتی چین و بلوک شرق را با یک شوک ویرانگر روبرو خواهد کرد.

بنابراین، اولویت اصلی آمریکا، نه حمایت از ادعای امارات، بلکه جلوگیری از هرگونه اقدامی است که ثبات شکننده منطقه را به خطر اندازد. واشنگتن به خوبی می‌داند که حاکمیت ایران بر این جزایر، یک واقعیت تثبیت شده است و هرگونه تلاش برای تغییر آن، به معنای روشن کردن آتش یک جنگ بزرگ است؛ جنگی که آمریکا هیچ تمایلی به ورود به آن ندارد. در نتیجه، آمریکا در عمل، به یک “مدیر بحران” تبدیل شده که هدفش، کنترل تنش‌ها و جلوگیری از عبور طرفین از خطوط قرمز است.

در نگاه بسیاری از تحلیل‌گران، ماجرای نام خلیج فارس نشان داد که سیاست‌های آمریکا در قبال جهان عرب الگوی متفاوتی دارد؛ واشنگتن گاهی برای جلب حمایت اعراب امتیازهای نمادین می‌دهد، اما تصمیم‌های حساس‌تر و بحث‌برانگیز را تنها برای منافع خود به‌کار می‌گیرد. برای نمونه، برخی این موضوع را با طرح‌هایی مانند «تغییر هویت خلیج مکزیک به خلیج آمریکا» مقایسه می‌کنند؛ اقدامی که تنها یک قدرت بزرگ می‌تواند بدون آسیب جدی از آن عبور کند. در مقابل، کشورهای عربی و منطقه‌ی خاورمیانه در فضایی آکنده از تنش، رقابت‌های ژئوپولیتیکی و حضور قدرت‌هایی مانند چین و روسیه قرار دارند و توان مانور مشابهی ندارند.


چرا آینده جزایر تغییر نخواهد کرد؟

تا اینجا، ما به تاریخ، حقوق و منافع استراتژیک پرداختیم. اما برای درک عمیق‌تر امنیت این جزایر، بیایید از تئوری فاصله بگیریم و یک سناریوی فرضی، اما واقع‌گرایانه را در ذهن خود شبیه‌سازی کنیم. سناریویی که در آن، تمام شرایط برای یک اقدام نظامی علیه ایران، به ظاهر مهیاست.

پرده اول: فرصت طلایی یا خطای محاسباتی؟

تصور کنید ایران درگیر یک بحران بزرگ داخلی یا یک مناقشه نظامی در مرزهای دیگر خود است و تمام توجه استراتژیک کشور به آن سمت معطوف شده. در ابوظبی، گروهی از مشاوران تندرو، این لحظه را «فرصتی طلایی» برای تحقق رویای ملی خود می‌بینند: بازپس‌گیری جزایر سه‌گانه. با یک تصمیم جسورانه، یک عملیات نظامی محدود و سریع برای تصرف یکی از جزایر، مثلاً تنب بزرگ، آغاز می‌شود. آن‌ها امیدوارند با یک اقدام سریع و ایجاد یک واقعیت جدید بر روی زمین، ایران را در عمل انجام شده قرار دهند.

بزرگترین حماقت امارات اینجا رقم میخورد زیرا از فاز درگیری نرم خودش را وارد لیگ جدیدی میکند.

پرده دوم: سونامی در بازارهای جهانی

اثرات این پاسخ، بلافاصله در سراسر جهان احساس خواهد شد.

  • بازار انرژی: قیمت هر بشکه نفت خام، نه تنها افزایش، بلکه منفجر خواهد شد. شرکت‌های بیمه، نرخ بیمه کشتی‌ها برای عبور از خلیج فارس را به ارقام نجومی افزایش می‌دهند و عملاً ترافیک دریایی متوقف می‌شود.
  • بازارهای مالی: با شوک نفتی، بازارهای سهام در توکیو، لندن و نیویورک، سقوط آزاد را تجربه خواهند کرد.

پرده سوم: واکنش واشنگتن

در کاخ سفید، این وضعیت نه به عنوان فرصتی برای حمایت از متحد خود (امارات)، بلکه به عنوان یک “آتش‌سوزی درجه یک” که اقتصاد جهانی را تهدید می‌کند، دیده خواهد شد. اولویت اصلی واشنگتن در آن لحظه، نه مالکیت جزایر، بلکه بازگرداندن ثبات به بازار انرژی است.

  • واکنش آمریکا، اعزام نیروی نظامی برای جنگ با ایران نخواهد بود. بلکه یک ماراتن دیپلماتیک دیوانه‌وار برای “مدیریت بحران” آغاز می‌شود. فشار شدیدی از سوی واشنگتن بر ابوظبی وارد خواهد شد تا عملیات را متوقف کرده و به وضعیت قبل بازگردد.

 

در این نقطه، برخی ممکن است این سناریو را مطرح کنند که آمریکا، مشابه الگویی که در مناطق دیگر برای “کنترل تنش” پیاده کرده، برای مدیریت مستقیم اوضاع ورود کند. مثلاً با پیشنهاد استقرار یک “نیروی حافظ صلح بین‌المللی” یا “مدیریت مشترک” بر جزایر تحت نظارت آمریکا، تا هم به متحد عرب خود یک پیروزی حیثیتی داده باشد و هم تنش را مهار کند.

این نوع کنترل نیز تنها در یک بازه زمانی محدود امکان‌پذیر خواهد بود؛ زیرا اگر ایران قصد پیوستن به بلوک غرب را داشته باشد، آمریکا ناچار است بتواند از تمامی مزیت‌های ژئوپلیتیکی ایران بهره‌برداری کند.

شایان ذکر است سناریوی مطرح‌شده در بالا کاملاً فرضی بوده و از واقعیت فاصله دارد.

میخوای مقاله ها، پادکست ها و تحلیل های نظامی رو از دست ندی؟ همین حالا به کانال تلگرام رسانه زاویه دید بپیوند 📩