شوک شاهد: انقلابی که پنتاگون را به تقلید از ایران واداشت

📅 ✍️

تحلیلی بر تغییر پارادایم پنتاگون به سمت پهپادهای ارزان. بررسی نقش پهپاد شاهد-۱۳۶ در تولد دکترین هگسث و برنامه برتری پهپادی آمریکا.

✅ به قلم: محمد زرگر – نظامی نویس

📅 تاریخ انتشار: ۱۳ آذر ماه ۱۴۰۴ (۴ دسامبر ۲۰۲۵)

چه بخواهیم چه نخواهیم باید تغییر کنیم زیرا جهان در حال تماشای یک دگرگونی عظیم در عرصه‌ی نبردهای مدرن است. یک شکست اقتصادی بزرگ و یک پیروزی برای منطق جدید! پارادایم کهنه‌ی برتری نظامی آمریکا که بر پایه‌ی جنگ‌افزارهای بسیار پیچیده، بسیار گران‌قیمت و انگشت‌شمار استوار بود (این روش همچنان در بسیاری از مواقع اثر گذار است) در برابر منطق جدیدی از جنگ نامتقارن، کاملا موفق نبوده است.

کاتالیزور اصلی این تحول، نه یک ابرقدرت، بلکه سلاحی به ظاهر ساده اما در عمل، ویرانگر بود: پهپاد انتحاری ایرانی «شاهد-۱۳۶».

این مقاله به تحلیل این انقلاب پارادایمی می‌پردازد و نشان می‌دهد که چگونه شوک ناشی از کارآمدی و ارزانی این پهپاد، وزارت جنگ ایالات متحده (پنتاگون) را تحت رهبری جدید خود، به تقلید، مهندسی معکوس و در نهایت، بازنویسی کامل دکترین نظامی خود در قالب «برنامه برتری پهپادی» وادار کرده است. این تغییرات، مستقیماً ناشی از تصمیمات وزیر دفاع پیت هگسث و بودجه یک میلیارد دلاری برای توسعه پهپاد LUCAS است. این یک تغییر بزرگ است.


پدیده‌ی شاهد؛ فلسفه‌ی سادگی مرگبار

برای بیش از نیم قرن، دکترین نظامی پنتاگون بر پایه‌ی یک اصل تقریباً مقدس اما بسیار پرهزینه بنا شده بود: برتری فناورانه‌ی مطلق. این فلسفه بر این باور بود که هر جنگ‌افزار جدید باید به مثابه یک راه‌حل نهایی و افسانه‌ای عمل کند؛ سلاحی که قادر است هر تهدیدی را در نطفه خفه سازد. همین تفکر، به خلق شگفتی‌های مهندسی اما هیولاهای لجستیکی انجامید. جنگنده اف-۳۵ (F-35)، که چرخه عمر پروژه آن هزینه‌ای بیش از یک تریلیون دلار را به مالیات‌دهندگان آمریکایی تحمیل کرد، و ناوشکن پنهان‌کار زاموالت (Zumwalt)، که به دلیل هزینه‌های سرسام‌آور، تولید آن به چند فروند محدود شد، نمادهای تمام‌عیار این دوران بودند. این‌ها سلاح‌هایی بودند که برای یک نبرد ایده‌آل و آزمایشگاهی طراحی شده بودند، اما در دنیای واقعی جنگ‌های نامتقارن، به قلعه‌هایی شیشه‌ای و اهدافی گران‌بها برای دشمنان کم‌هزینه تبدیل شدند.

و درست در اوج این غرور فناورانه، پدیده‌ای از راه رسید که این قلعه را نه با یک ضربه، که با هزاران خراش کوچک به آستانه فروپاشی کشاند: پهپاد شاهد-۱۳۶.

ظهور این پرنده در آسمان اوکراین، صرفاً معرفی یک سلاح جدید نبود؛ بلکه رونمایی از یک استراتژی اقتصادی بی‌رحمانه بود که منطق جنگ را از نو تعریف می‌کرد: جنگ فرسایشی اقتصادی.

هسته‌ی اصلی این فلسفه، تحمیل یک استراتژی تحمیل هزینه بر دشمن است. زمانی که یک سامانه پدافندی پیشرفته مانند پاتریوت (Patriot) یا نَسامز (NASAMS)، که هر موشک رهگیر آن بین دو تا چهار میلیون دلار ارزش دارد، در برابر فوجی از پهپادهای شاهد قرار می‌گیرد که بهای تمام‌شده‌ی هر فروند آن در بازه ده تا پنجاه هزار دلار تخمین زده می‌شود، یک کابوس ریاضی برای وزیر دفاع و خزانه‌داری کشور مدافع آغاز می‌شود.

این یک خونریزی استراتژیک در ترازنامه مالی یک کشور است. هر رهگیری موفق، یک پیروزی تاکتیکی بر روی کاغذ، اما یک شکست اقتصادی فاجعه‌بار در دنیای واقعی است. در این معادله، مهاجم با ارسال یک موج پهپاد به ارزش یک میلیون دلار، طرف مدافع را مجبور به شلیک ده‌ها میلیون دلار از ذخایر ارزشمند و محدود موشکی خود می‌کند. حتی اگر نود درصد پهپادها نیز سرنگون شوند، آن ده درصد باقی‌مانده خسارت خود را وارد می‌کنند، اما مهم‌تر از آن، انبار مهمات گران‌قیمت دشمن با سرعتی غیرقابل جبران خالی می‌شود.

این همان منطقی است که خواب را از چشمان برنامه‌ریزان نظامی غرب ربوده است. شاهد-۱۳۶ به آن‌ها نشان داد که می‌توان یک ابرقدرت را نه با شکست دادن در میدان نبرد، بلکه با ورشکست کردن زنجیره تأمین و بودجه دفاعی‌اش، به زانو درآورد. این پهپاد، سلاحی است که زیرساخت‌های اقتصادی دشمن را به همان اندازه هدف قرار می‌دهد که زیرساخت‌های فیزیکی‌اش را. این یک معامله‌ی زیان‌بار برای دشمن است؛ معامله‌ای که منطق چندین دهه سرمایه‌گذاری نظامی آن‌ها را زیر سوال برده و اثبات کرده است که در عصر جدید، گاهی اوقات انبوهی از زنبورهای ارزان، می‌توانند یک خرس گران‌قیمت را از پا درآورند.

مهندسی به مثابه استراتژی: فضیلت سادگی و پنهان‌کاری

بسیاری در غرب، با شنیدن صدای موتور پیستونی و پر سر و صدای شاهد-۱۳۶، آن را یک فناوری عقب‌مانده و ابتدایی پنداشتند. اما این قضاوت سطحی، غافل از یک حقیقت عمیق و استراتژیک بود: در فلسفه طراحی این پهپاد، سادگی نه یک ضعف، که یک مزیت رزمی عامدانه و هوشمندانه است؛ یک نبوغ که در دو حوزه کلیدی خود را به نمایش می‌گذارد.

نخست، در هنر پنهان‌کاری از طریق طراحی. در نگاه اول، این پهپاد هیچ‌کدام از ویژگی‌های یک جنگ‌افزار پنهان‌کار مدرن را ندارد. اما اینجاست که فریب اصلی نهفته است. طراحی خاص «بال-دلتا» و بدنه‌ای که به جای آلیاژهای گران‌قیمت، از مواد کامپوزیتی و فایبرگلاس ارزان ساخته شده، بازتاب امواج راداری را به حداقل می‌رساند. در نتیجه، بر روی صفحه رادار اپراتور دشمن، شاهد-۱۳۶ نه به شکل یک تهدید واضح، بلکه همچون شبحی گذرا و نامطمئن ظاهر می‌شود که به سادگی با یک پرنده یا نویز محیطی اشتباه گرفته می‌شود، خصوصاً زمانی که در ارتفاع پایین پرواز می‌کند.

دومین جلوه این نبوغ، در قلب تپنده و مغز متفکر آن نهفته است: زنجیره تأمین. به جای اصرار بر سامانه‌های ناوبری نظامی گران‌قیمت، پیچیده و تحت نظارت شدید که تهیه آن‌ها ماه‌ها زمان می‌برد، طراحان شاهد به سراغ سیستم‌های موقعیت‌یاب جهانی (GPS) تجاری و در دسترس رفته‌اند. این انتخاب به ظاهر ساده، دو مزیت انفجاری به همراه داشته است: اول، هزینه نهایی پهپاد را به شدت کاهش داده و دوم، قابلیت تولید انبوه و سریع را فراهم کرده است. این همان عاملی است که به ایران و متحدانش اجازه می‌دهد تا این پهپادها را نه به صورت تکی، که به شکل فوجی و در تعداد بالا به کار گیرند.

و اینگونه بود که شاهد-۱۳۶ یک اصل فراموش‌شده اما حیاتی را در میدان نبرد مدرن به اثبات رساند: در عصر نبردهای الکترونیکی و سامانه‌های فوق‌پیشرفته، گاهی «کم-فناوری» بودن، خود پیشرفته‌ترین شکل «پنهان‌کاری» عملیاتی است.

قدرت انبوه: تاکتیک اشباع یا «حمله فوجی»

اثربخشی عملیاتی پهپاد شاهد-۱۳۶ بیش از آنکه به ویژگی‌های فردی آن وابسته باشد، به روش به‌کارگیری آن در قالب «حملات فوجی» (Swarm Attacks) متکی است. منطق این تاکتیک، بهره‌برداری از محدودیت‌های ذاتی سامانه‌های پدافند هوایی مدرن در برابر حجم انبوه و همزمان تهدیدات است.

یک سامانه پدافندی، فرآیندی چندمرحله‌ای شامل کشف، ردیابی، تخصیص سلاح و درگیری را دنبال می‌کند. هر یک از این مراحل دارای یک ظرفیت پردازشی و فیزیکی محدود است. حمله فوجی با معرفی تعداد زیادی هدف در یک بازه زمانی کوتاه، این مراحل را به نقطه اشباع می‌رساند:

  1. اشباع حسگرها: رادارهای پدافندی، هرچقدر هم پیشرفته باشند، دارای محدودیت در تعداد اهدافی هستند که می‌توانند به صورت همزمان ردیابی کنند. افزایش ناگهانی تعداد اهداف، توان پردازشی حسگر را مختل کرده و منجر به از دست رفتن برخی اهداف یا کاهش دقت ردیابی می‌شود.
  2. اشباع واحد فرماندهی و کنترل: الگوریتم‌های تخصیص سلاح باید برای هر هدف، ارزیابی تهدید انجام داده و بهترین گزینه درگیری را انتخاب کنند. حجم بالای اهداف ورودی، این فرآیند تصمیم‌گیری را دچار تاخیر یا خطا کرده و اولویت‌بندی موثر را ناممکن می‌سازد.
  3. اشباع آتشبار: هر واحد پرتابگر (آتشبار) دارای یک نرخ آتش (تعداد شلیک در دقیقه) و تعداد محدودی مهمات آماده به شلیک است. در برابر یک موج متراکم از پهپادها، آتشبار از نظر فیزیکی قادر به درگیر شدن با تمام اهداف در زمان لازم نخواهد بود.

این استراتژی به طور خاص در برابر اهداف ثابت و باارزش مانند زیرساخت‌های انرژی، آشیانه‌های هواپیما و مراکز فرماندهی موثر است، زیرا موقعیت ثابت این اهداف به مهاجم اجازه می‌دهد تا حملات چندمحوره و زمان‌بندی شده را برای رسیدن به حداکثر اثر اشباع، طراحی کند.

در نتیجه، این روش به‌کارگیری، ماهیت چالش پدافندی را تغییر داد. مسئله دیگر صرفاً انهدام یک هدف باکیفیت نیست، بلکه مدیریت یک چالش مبتنی بر حجم (Volume) است. این تغییر، کارآمدی دکترین‌های پدافندی را که برای مقابله با تهدیدات محدود و کیفی طراحی شده بودند، به طور جدی زیر سوال برد.


دکترین هگسث؛ اعتراف به شکست و تولد یک انقلاب آمریکایی

کارآمدی عملیاتی پهپادهای کم‌هزینه در میدان نبرد، منجر به یک بازنگری استراتژیک در سطوح سیاست‌گذاری وزارت جنگ آمریکا شد. این ارزیابی مجدد، در دکترین ارائه شده توسط پیت هگسث (Pete Hegseth)، وزیر دفاع، تبلور یافت. هگسث که پیش از این نیز از منتقدان برنامه‌های تسلیحاتی پرهزینه و طولانی‌مدت پنتاگون بود، شرایط فعلی را فرصتی برای ایجاد یک تغییر ساختاری در اصول رزمی ارتش آمریکا تلقی کرد.

محور اصلی این دکترین جدید، اذعان به این موضوع بود که مدل نظامی متکی بر جنگ‌افزارهای پیچیده و گران‌قیمت، برای پاسخگویی به تمام طیف تهدیدات مدرن، دیگر کارایی لازم را ندارد. این دیدگاه در بیانیه‌ی رسمی او به وضوح تشریح شد:

«ما نمی‌توانیم با روشی که پس از جنگ جهانی دوم داشتیم همچنان بجنگیم، دوران ساخت جنگ‌افزارهای تک و گران‌قیمت برای نمایش در رژه‌های نظامی به سر آمده است. هر سرباز ما در میدان، باید به ابزاری ارزان، هوشمند و یک‌بار مصرف برای نابودی دشمن مجهز باشد.»

این رویکرد، به معنای ایجاد یک ساختار نظامی دو لایه است:

  1. لایه‌ی استراتژیک : متشکل از دارایی‌های با ارزش و گران‌قیمت (مانند جنگنده‌های نسل پنجم و ناوهای هواپیمابر) که برای تقابل با رقبای هم‌سطح و درگیری‌های پرشدت حفظ می‌شوند.
  2. لایه‌ی تاکتیکی و فرسایشی : متشکل از حجم انبوهی از جنگ‌افزارهای ارزان، قابل مصرف و عمدتاً بدون سرنشین.

هدف اصلی از این تفکیک، حفاظت از دارایی‌های استراتژیک و جلوگیری از به‌کارگیری آن‌ها در درگیری‌های کم‌شدت (Low-Intensity Conflicts)، جنگ‌های نیابتی و محیط‌های فاقد پدافند هوایی متراکم است. در این نوع درگیری‌ها، لایه‌ی دوم وارد عمل شده و وظیفه‌ی فرسایش دشمن را با ابزارهای کم‌هزینه و با ریسک پایین بر عهده می‌گیرد. این تغییر، یک گذار از تمرکز انحصاری بر “برتری کیفی” به سمت تلفیق آن با “برتری انبوه” در لایه‌های مختلف نبرد محسوب می‌شود.

 «برنامه برتری پهپادی» با ۱ میلیارد دلار سرمایه‌گذاری

این رویکرد، به شکل‌گیری یک برنامه اجرایی مشخص تحت عنوان «برنامه برتری پهپادی» منجر شد. جزئیات این برنامه به شرح زیر است:

  • تخصیص بودجه: برای سال مالی جاری، بودجه‌ای اولیه به مبلغ یک میلیارد دلار به این برنامه اختصاص یافته است. بنا بر گزارش‌ها، این بودجه از طریق منابع اضطراری و جابجایی اعتبارات از سایر پروژه‌های در حال بازنگری در وزارت جنگ تأمین شده است.
  • اهداف کمی و زمانی برنامه:
    • هدف تولید: برنامه، دستیابی به ظرفیت تولید و تحویل ۲۰۰ هزار فروند پهپاد کم‌هزینه تا پایان سال مالی ۲۰۲۷ را هدف‌گذاری کرده است.
    • هدف استقرار اولیه: مقرر شده است که یک محموله اولیه شامل ۳۰ هزار فروند از نمونه‌های موجود و مدل‌های جدید تا اواسط سال ۲۰۲۶ به واحدهای عملیاتی تحویل داده شود.
  • پیامدهای صنعتی: دستیابی به این اهداف کمی، نیازمند ایجاد تغییرات ساختاری در زنجیره تأمین صنایع دفاعی ایالات متحده است. این امر مستلزم کاهش بوروکراسی در فرآیندهای خرید و مشارکت دادن شرکت‌های کوچکتر و نوآورتری است که قادر به تولید سریع و در مقیاس انبوه هستند، تا بتوانند در کنار پیمانکاران اصلی دفاعی فعالیت کنند.

«لوکاس»؛ پاسخ آمریکایی به معمای ایرانی

میوه‌ی این دکترین جدید، پهپادی است با نام LUCAS که مخفف «سامانه هوایی رزمی بدون سرنشین کم‌هزینه» (Low-Cost Unmanned Combat Air System) است. این پهپاد، پاسخی مستقیم و حاصل مهندسی معکوس و تحلیل عمیق پهپاد شاهد/گران است.

۳.۱. مهندسی معکوس و مشخصات فنی LUCAS

پهپاد LUCAS که توسط شرکت نه چندان مشهور اما سریع‌العمل به نام «اسپکترورکس» (SpektreWorks) ساخته شده، سعی دارد تا کارآمدی شاهد را با فناوری‌های کمی بهتر ترکیب کند.

مشخصات فنی پهپاد شاهد-۱۳۶ (تخمینی) پهپاد LUCAS (تخمینی)
هزینه تولید (هر واحد) $۱۰,۰۰۰ – $۵۰,۰۰۰ $۳۵,۰۰۰ – $۵۰,۰۰۰
برد نهایی ۱۰۰۰ – ۲۰۰۰ کیلومتر > ۲۵۰۰ کیلومتر (بهبود یافته)
نوع پیشرانه موتور پیستونی غیرنظامی (صدای زیاد) موتور پیستونی کم‌صداتر یا میکرو-جت (برای برد بیشتر)
قابلیت ضد-جمینگ ضعیف یا وابسته به GPS تجاری سامانه‌های ناوبری ضد-جمینگ (Anti-Jamming) پیشرفته‌تر
جنس بدنه کامپوزیت‌های فایبرگلاس و فیبر کربن کامپوزیت‌های پیشرفته با طراحی مدولار (Modular Design)
  • هزینه اضافی (The Extra Cost): با هزینه تولید حدود ۳۵ هزار دلار، لوکاس به شکل قابل توجهی از نمونه ایرانی خود گران‌تر است. این هزینه اضافی صرف سامانه‌های ناوبری بسیار بهتر، حسگرهای با کیفیت‌تر و همچنین هزینه‌های نیروی کار آمریکا شده است. با این حال، در مقیاس بودجه دفاعی آمریکا، این مبلغ عملاً «هیچ» محسوب می‌شود.

  • سامانه‌های هوشمند: انتظار می‌رود LUCAS به قابلیت‌های هوش مصنوعی ضعیف برای مسیریابی مستقل (Autonomous Navigation) در صورت قطع GPS و قابلیت‌های تشخیص هدف (Target Recognition) مجهز باشد. این یک گام رو به جلو است.

استقرار عملیاتی در خاورمیانه: «گروه ضربت عقرب»

به موازات اجرای برنامه تولید، اقدامات مشخصی برای استقرار عملیاتی این پهپادها در دستور کار قرار گرفته است.

  • حوزه ماموریتی: فرماندهی مرکزی ایالات متحده (سنتکام) به عنوان اولین حوزه عملیاتی برای به‌کارگیری پهپادهای LUCAS تعیین شده است. بر این اساس، اولین اسکادران‌های مجهز به این سامانه در منطقه خاورمیانه مستقر خواهند شد.
  • ساختار سازمانی: گزارش‌ها حاکی از تشکیل یک گروه ضربت (Task Force) ویژه در این منطقه است. وظیفه این واحد، مدیریت، کنترل و به‌کارگیری عملیاتی پهپادهای کم‌هزینه جدید در سناریوهای مختلف خواهد بود.
  • اهداف استقرار: این اقدام چند هدف مشخص را دنبال می‌کند:
    1. ایجاد بازدارندگی: نمایش توانایی جدید آمریکا در به‌کارگیری حجم انبوهی از پهپادهای تهاجمی در یک منطقه راهبردی.
    2. ارزیابی و آزمایش میدانی: استفاده از محیط عملیاتی خاورمیانه به عنوان یک آزمایشگاه واقعی برای سنجش عملکرد پهپاد LUCAS. این ارزیابی شامل بررسی کارایی سامانه در محیط‌های با جنگ الکترونیک سنگین (جمینگ)، و همچنین سنجش دقت و اثربخشی آن علیه اهداف ثابت و متحرک خواهد بود.

مسابقه تسلیحاتی در لایه‌ی ضدپهپاد

این داستان یک روی دیگر نیز دارد. همزمان با سرمایه‌گذاری بر روی پهپادهای تهاجمی ارزان، یک مسابقه تسلیحاتی موازی و به همان اندازه مهم در جریان است: توسعه سیستم‌های ضدپهپادی (Counter-UAS یا C-UAS). منطق در اینجا نیز اقتصادی است. همان‌طور که شلیک موشک چند میلیون دلاری به یک پهپاد ارزان، اشتباه است، بهترین راه برای مقابله با انبوه پهپادهای ارزان دشمن، استفاده از انبوه رهگیرهای ارزان است. این دو طرف یک سکه هستند.

فناوری‌های C-UAS؛ سه جبهه‌ی نبرد

در پاسخ به این تهدید جدید، حوزه فناوری‌های ضدپهپادی نیز به سرعت در حال توسعه است. این فناوری‌ها را می‌توان بر اساس مکانیسم اثر، به سه دسته اصلی طبقه‌بندی کرد:

الف) روش‌های مقابله جنبشی (Kinetic Countermeasures)
این روش‌ها بر درگیری فیزیکی مستقیم با پهپاد مهاجم استوار هستند.

  • پهپادهای رهگیر: توسعه پهپادهای تخصصی که ماموریت آن‌ها رهگیری و انهدام فیزیکی پهپادهای متخاصم در آسمان است. این راهکار، یک پاسخ متقارن به تهدید محسوب می‌شود.
  • مهمات با قابلیت انفجار مجاورتی: استفاده از سامانه‌های توپخانه‌ای با نرخ آتش بالا که از مهمات قابل برنامه‌ریزی برای انفجار در نزدیکی هدف بهره می‌برند و با ایجاد ترکش، پهپاد را منهدم می‌کنند.

ب) روش‌های مقابله الکترونیکی (Electronic Countermeasures)
این روش‌ها با اختلال در سیستم‌های الکترونیکی و ارتباطی پهپاد، آن را از کار می‌اندازند.

  • سامانه‌های اختلال‌گر (Jammers): این سیستم‌ها با ارسال امواج رادیویی هدفمند، ارتباط پهپاد با اپراتور (Command & Control Link) یا سیگنال‌های ناوبری ماهواره‌ای آن (GPS/GNSS) را مختل کرده و منجر به سقوط یا انحراف آن از مسیر می‌شوند.
  • جعل سیگنال (Spoofing): در این روش، سیگنال‌های ناوبری جعلی برای پهپاد ارسال می‌شود تا با ایجاد خطا در محاسبات مکانی، آن را از مسیر اصلی منحرف کرده یا کنترل آن را در دست بگیرد.

ج) روش‌های مقابله با انرژی هدایت‌شده (Directed Energy Countermeasures)
این روش‌ها با استفاده از انرژی متمرکز، پهپاد را غیرفعال یا منهدم می‌کنند.

  • سامانه‌های لیزری پرتوان (High-Energy Lasers): این سلاح‌ها با متمرکز کردن پرتو لیزر بر روی هدف، موجب آسیب حرارتی به بدنه، حسگرها یا محموله انفجاری پهپاد می‌شوند. مزیت اصلی آن‌ها هزینه بسیار پایین به ازای هر درگیری است.
  • سامانه‌های مایکروویو پرقدرت (High-Power Microwaves): این سیستم‌ها با انتشار یک پالس الکترومغناطیسی قدرتمند، قادر به از کار انداختن قطعات الکترونیکی پهپادها در یک محدوده مشخص هستند و به طور بالقوه برای مقابله با حملات فوجی کارآمدی بالایی دارند.

تحلیل روندهای فعلی به یک نتیجه‌گیری راهبردی واضح منجر می‌شود: مفهوم سنتی «برتری هوایی» که صرفاً بر اساس تسلط هواپیماهای سرنشین‌دار پیشرفته تعریف می‌شد، دیگر به تنهایی برای تضمین هژمونی نظامی کافی نیست. میدان نبرد آینده، صحنه یک رقابت دو وجهی خواهد بود که بر یک منطق جدید فناورانه-اقتصادی استوار است.

وجه اول، رقابت در حوزه تهاجمی است، این حوزه شامل توانایی تولید، استقرار و به‌کارگیری موثر حجم انبوهی از سامانه‌های بدون سرنشینِ کم‌هزینه و قابل فرسایش است.

وجه دوم، رقابت در حوزه تدافعی می باشد. این حوزه بر توسعه و استقرار راهکارهای ضدپهپادی (C-UAS) مقرون‌به‌صرفه، مقیاس‌پذیر و چندلایه تمرکز دارد.

بر این اساس، الزام استراتژیک برای ایالات متحده، نه صرفاً مشارکت در این رقابت، بلکه دستیابی به برتری همزمان در هر دو وجه است. به عبارت دیگر، یک کشور باید بتواند همزمان که نیروی تهاجمی پهپادی خود را برای فرسایش دشمن به کار می‌گیرد، از نیروها، زیرساخت‌ها و دارایی‌های باارزش خود در برابر تهدیدات مشابه محافظت کند.

در حالی که محرک اولیه برای این تغییر پارادایم، بازیگرانی مانند ایران و روسیه بودند که از جنگ‌افزارهای نامتقارن برای به چالش کشیدن قدرت‌های بزرگ استفاده کردند، توانایی نهادینه‌سازی، مقیاس‌بندی و یکپارچه‌سازی این شکل جدید از نبرد، تعیین‌کننده رهبر آینده در عرصه قدرت هوایی خواهد بود.

 

میخوای مقاله ها، پادکست ها و تحلیل های نظامی رو از دست ندی؟ همین حالا به کانال تلگرام رسانه زاویه دید بپیوند 📩